تبلیغات
غریبانه ها... - حکایت خورشید...
صفحه نخست تماس با ما ایمیل آر اس اس
غریبانه ها...
وبلاگ متعلق به من نیست....بدون ذکر منبع از مطالب استفاده کنید
منوی اصلی
مطالب پیشین
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
همونجور که انتظار داری دیگران دستتو بگیرن بقیه رو کمک میکنی؟







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

کمی غریب بودن لازم است...نامت که گم شد...شاید خدا خریدارش باشد به شرط اخلاص
جستجو


پخش زنده حرم ها
پخش زنده حرم
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ارسال شده در یکشنبه 13 اسفند 1391 ساعت 06:52 ب.ظ توسط یه غریب ....
بسم الله

آقا جان

دیگر شرمم می آید بگویم بیایی

وقتی دیدم چقد این کوچه ها غبار گرفته اند

مرغ های عشق دیگر آواز نمیخوانند

دیگر حتی خورشید هم گریان شد

ابرها این را به من گفتند

ابرها گفتند خورشیدم از غبار دل ما گریان تر است تا حضور آنها

ابرها حتی گفتند

حتی گفتند...

خورشیدم هر روز از آفتابگردان ها سیلی میخورد....

حتی گفتند از آن بالا چه عاشق کم است روی زمین


مولا جان....


اللهم عجل لولیک الفرج